روزیتای عزیز

رزیتا دختر خوب و خوشگل من هست که در این وبلاگ درباره اون مینویسم.

خانه‌ی کاهگلی و قصه‌ی مادر - قسمت اول

در دل دشت سبزی که جویبارهای باریک میان شالیزارها می‌رقصیدند، خانه‌ای کوچک و کاهگلی بود. دیوارهای خانه با گل و کاه ساخته شده بودند و بوی علف تازه همیشه در اتاق‌ها می‌پیچید. در آن خانه، بز مهربانی با سه بزغاله‌ی بازیگوشش زندگی می‌کرد: شنگول، منگول و حبه‌انگور. مادرشان هر روز صبح، بزغاله‌ها را به دشت می‌برد تا در علفزار چرا کنند. غروب که بازمی‌گشتند، کنار تنور کوچکی می‌نشستند و مادر برایشان قصه می‌گفت؛ قصه‌هایی از راستی، از مهربانی، از پرنده‌هایی که دروغ نمی‌گویند، و از رودهایی که همیشه راه خود را پیدا می‌کنند. روزی رسید که مادر مجبور شد برای یافتن علف تازه به...
12 شهريور 1404
1